![]() |
![]() |
|
| واي كه چه آروم آروم از تو برام ميخونه ، بي تو دلم ميگيره تو اين سكوت خونه |
|
اول از همه سال نو مبارک . بعدشم مادرخانومی امید دارد سال جدید سال خیلی خیلی خوبی برای همه باشه پر از سلامتی و شادی و موفقیت . و بعدترش امید دارد بتونه یه مدرسه خوب برای باران خانومی پیدا کنه
ممنونم از همه دوستان خوبم که لطف کردن و خصوصی یا غیر خصوصی در مورد مدرسه و .... نظر دادند . این روزها که در واقع از اسفند پارسال اولویت زندگی ام شده مدرسه . با وجود اینکه فکر میکردم بهتره دخی پیش دبستانی رو توی مهد بگذرونه اما رفتم تو خط مدرسه . یه چند تایی هم فرم پیش ثبت نام اینترنتی در سایت مدارس پر کردم . و فردا قراره برم مدرسه "نرجس" رو ببینم . ۴ شنبه با مدیر مهد قرار دارم برای مشاوره در مورد مدرسه . یکشنبه " خرد "مصاحبه داریم . اگه وقت بشه همون روز " گل مریم" هم یه سر میزنم .سه شنبه هم "سوده " . مدرسه "علامه " و " واله " هم که از لیست خارج کردم فکر میکنم وقت گذاشتن روشون بی نتیجه باشد . راستش خیلی به مدارسی مثل "خرد" و " مهدوی " خوش بین نیستم . احساس میکنم بعدها باهاشون به مشکل میخورم . دوستانی که همین الان این مدارس رو انتخاب کردن هم این مشکلات رو لمس کردن و ادعا میکنند که از پسش برمیان . اما شاید من برنیام . قطعا منم میتونم در خیلی موارد بچه ام رو قانع کنم . اما بر این باورم که بعضی مسائل برای کودک ۵ ساله زوده . شایدم نظر من در عین اینکه محترمه ٬ ولی درست نباشه . بنابراین فکر کردم بهتره مدارس غیر انتفاعی دیگه که به محل کارم نزدیک باشه رو هم بررسی کنم . متاسفانه مرجع خوبی برای ارزیابی مدارس وجود ندارد . حتی آموزش پرورش هم درج اسمی مدارس در سایت رو کافی میدونه و ارزیابی مدارس یا حداقل اطلاع رسانی در مورد آنها رو ضروری نمیدونه . امیدوارم همگی در انتخاب مدرسه موفق باشیم و خودمون به هم اطلاع رسانی کنیم .
اما از باران خانوم صبح ها توی راه مهدکودک رادیو گوش میدیم . مجری در مورد ورزش و کوهنوردی و .... صحبت میکرد . مادر خانومی : میای این هفته پدر رو راضی کنیم بریم کوه ؟ باران خانومی: آره . اما نباید خیلی بریم بالا . مادر خانومی : چرا ؟ خسته میشی؟ باران خانومی : نه اون بالا شیر داره . بهمون حمله میکنه ٬ مچاله مون میکنه و خرش خرش میخورتمون .
قبل از عید به رسم هر سال برای همه کادر مهدکودک سررسیدی کادو کردیم و باران خانوم هم برای هر کدوم نقاشی کشید و تقدیم مهد کردیم . گویا یکی از مربیان محترم که کارشتناسی روانشناسی هم دارند ( البته مدرک شون رویت نشده ) شوخی یا جدی به دخمرک ما عارض میشوند که : " این چه کادوییه برام اوردی و ....." خلاصه دخترک هم که حسابی از این رفتار مدبرانه دلخور شده ضمن اعلام موضوع ٬ انصراف خود را از شرکت در کلاس ایشان درخواست مینماید ٬ مادرخانومی هم گلایه را محترمانه به مدیر اعلام میکند . خلاصه اوشون در اولین جلسه کلاس شون در سال جدید از دخمر ما عذر خواهی میکنند ( احتمالا از سر اجبار) مادر خانومی : حالا با ...... جون آشتی کردی ؟ باران خانومی : بله ٬ اما میدونی چیه مامان ؟ داشت کلکم میزد .
|
|
+ نوشته شده در
دوشنبه بیست و یکم فروردین 1391ساعت 14:0 توسط مادر خانومی |
|
|
اول از همه علت این غیبت طولانی رو بگم که این وضعیت عدم نمایش عکس ها به صورت دوره ای حسابی کفرم رو دراورده و انگیزه ام رو گرفته . به زودی میام و در مورد باران خانومی مینویسم . اما این دفعه مادرخانومی میخواد دو تا تصمیم مهم بگیره . تصمیم کبری . و راستش براش خیلی سخته . ۱- انتخاب بین مهد و مدرسه برای پیش دبستانی و اینکه مدرسه دولتی بهتره یا غیر انتفاعی فعلا از مهد راضی هستم و یه جورایی دلم میگه بهتره باران جون بیشتر از این دوران بچگی استفاده کنه . تصورم اینه که محیط مدرسه به هر حال از مهد جدی تره و تفریحات و آزادیش کمتر . اما حتی امسال هم در مهد بگذرونه به هرحال برای سال دیگه باید فکری کرد .انتخاب بین مدرسه دولتی و غیر انتفاعی هم با نظر سنجی هایی که از مامانهای دوست و آشنا کردم ٬ بازم مشکله . بعضی معتقدنذ تو مدارس غیر انتفاعی ( مطرح ) به بچه فشار میاد و برای دبستان ٬ دولتی بهتره . بعضی محیط و شرایط غیر انتفاعی رو مناسب تر از دولتی میدونن . ضمن اینکه ساعت کار و منطقه مدرسه به موضوع دوم هم مرتبطه . ۲- انتخاب بین ادامه اشتغال یا ....... اوضاع از این قراره که ۴ سال پیش در چنین روزی من دو دل بودم برگردم سر کار یا نه . هر چی دلم میخواست که برنگردم . والدم نهیب میزد که برگردم . خلاصه با مخرصی های اندوخته که چسبوندمش به مرخصی زایمان و کمی مرخصی بدون حقوق . دخترم را در آستانه یکسالگی گذاشتم مهد و برگشتم سر کار . اما یک ماهی بیشتر نگذشت که دخترک کوچولوی من در مهد دچار مشکل شد و ۵ روزی بیمارستان بودیم بنابراین دوباره مرخصی رو تمدید کردم . و باز ۳ سال پیش در چنین روزهایی بعد از بازدید از ۱۵ مهد مختلف ، مهدی رو انتخاب کردم و باز برگشتم سر کار . چند ماهی سپری شد و باز دخترک ما را خانه نشین کرد (به دلیل سوختگی) ، که دوست ندارم در موردش حرف بزنم . با خودم فکر کردم شاید باید به این پیام ها توجه کنم و دست از کار بکشم . اما باز والد پیروز بود . والدی که صداش رو به وضوح میشنیدم که زن باید استقلال داشته باشه ....... از طرفی بالغ ماجرا هم نظرش این بود که حالا که دخمری از آب و گل درآمده و دیر و زود باید بره مهد و به قول معروف پرش رفته پس فکر خونه رو از سرت بیرون کن . اما جدیدا سریالی میدیدم ،که تو یه اپیزود این پیام را مخابره میکرد ، مردمی که نمیتونن با بچه هاشون باشن ، چرا بچه دار میشن ؟ و خوب فکر کردم من چرا نمیتونم با بچه ام باشم ؟ یا وقتی باهاش هستم واقعا باشم نه فقط حضور فیزیکی ! واقعیت اینه که اشتغال من از لحاظ مالی با توجه به درآمد زیر خط فقر ، چندان تاثیری در بهبود وضعیت مالی خانواده نداره . از طرفی مشکلاتی در محیط کار بوجود آمده که در هر صورت به نظر میاد تغییر محل کارم اجتناب ناپذیر باشد . و چون در سالهای اخیر بیشتر کار مدیریتی کردم تا اجرایی فکر میکنم تپیدا کردن کار مناسب سخت باشه . اما اگر این بار به این پیام توجه کنم و تصمیم بگیرم کمی از" استقلال "دست بکشم و "زن بودن "و "مادر بودن " رو بیشتر تجربه کنم ، دغدغه هایی دارم ، بعد از ده سال کار چطور بیکاری رو تاب بیارم ؟ فوقش این مشکل با ثبت نام تو چند تا کلاس و گذروندن وقت با دوستان تا حدودی حل بشه . اما : این حس باقی میمونه که به این اشتغال به کار کردن وابسته شدم. انگار هویتم با شغلم قاطی شده . تا حالا شده ساعت / گوشی موبایل تون رو جا بزارین ؟ یه همچین حسی دارم . شاید بیشتر ترک عادت هست که ممکنه اذیتم کنه . آیا ممکنه دخترم به شاغل بودن من بیشتر افتخار کند ؟ من خودم همیشه از اینکه مامانم مسئولیت یه قسمتی رو در اداره به عهده داشت به مادرم میبالیدم . نمیدونم باید یه لیست بنویسم از مزایا و معایب هر دو راهکار و یه ارزیابی بکنم . اما خوشحال میشم تجربیات تون رو با من در میون بزارین . ممنون
|
|
+ نوشته شده در
سه شنبه نهم اسفند 1390ساعت 14:14 توسط مادر خانومی |
|
|
باران جونی از طرف مهدکودک به همراه دوستان و مربی ها بازدیدی از برج میلاد داشتند و همون روز نقاشی با موضوع برج میلاد داشتند @ اینم عکسش : اینم چند تا عکس مربوط به همین بازدید : هفته آخر آذر ماه یه کاردستی خانوادگی داشتیم با موضوع وسائل نقلیه که مادرخانومی و باران خانومی تصمیم گرفتند قطار درست کنند ٬ و به نظرم برای آموزش غیر مستقیم خیلی روش خوبیه . یعنی حین درست کردن کاردستی در مورد قطار و بقیه وسایل نقلیه صحبت کردیم و فرق هاشون با هم . و نمایشگاهی از کاردستی های بچه های مهد ٬ هم برگزار شد : و این هم دخی در جشن یلدا ( خانم لباس قاجاری پوشیده )
باران جونی پیشرفت خوبی در زمینه موسیقی پیدا کرده . تازه میفهمم منظور صاحبنظران از اینکه گوش موسیقی کودک تقویت بشه چی هست . به وضوح میبینم که دخی متوجه صداهایی که در اطرافش ایجاد میشه هست و حتی ریتم هر کدوم رو میشناسه . از ترم دیگه میرن رو " بلز " . هم تو مهد هم تو آموزشگاه .
شیرین زبونی دخی : باران جون داشت با مامان بزرگش تلفنی حرف میزد . مامان بزرگ : بابات هست ؟ باران : نه رفته بیرون . مامان بزرگ : من همین الان زنگ زدم . حموم بود . باران جون : بله . دوستش اومد رفته دم در . مامان بزرگ : ای بابا . اومد بهش بگو با موی خیس میری درم در سرما میخوری . باید موهات رو خشک کنی ........ باران جون : کوچولو بود بهش یاد ندادی ؟
باران جونی خیلی وقت بود دلش اتوبوس سواری میخواست بنابراین جمعه هفته گذشته وقتی آقای پدر رفته بود فوتبال . من و دخی هم با اتوبوس رفتم بازار تجریش . خیلی تحربه خوبی بود . هم خیابون خلوت بود هم اتوبوس . خود تجریش هم که همیشه زنده است . و دیدن اون همه جنب و جوش و میوه و سبزی واقعا جالب بودش .در ضمن تکیه بزرگ تجریش رو هم دیدیم . خیلی خوشگل بود . این هفته هم ۵ شنبه با اتوبوس رفتیم مرکز تئاتر کانون ٬ تو پارک لاله . جدای از اینکه دخی از اتوبوس سواری لذت برد . نمایش بسیار جالبی هم دیدیم . پیشنهاد میکنیم حتما این نمایش رو ببینید . اسم نمایش " خاله مرجان و خروس " بود .به نویسندگی و کارگردانی خانم مریم کاظمی . و با بازی هنرمند پیش کسوت ٬ آقای محب اهری و سایر هنرمندان . اجرا رو هم به آقای عبدلعلی زاده تقدیم کردند۰(گویا پیشنهاد اولیه یا ایده اصلی از ایشون بود ) نمایش واقعا عالی بود از هر نظر ٬ داستان ٬ موزیک ٬ اجرای بازیگران ٬ دکور ٬ لباس ها و کلا سبک جالبی که داشت . هم عروسک گردانی انجام میشد هم بازیگر داشتند هم گروه فرم که حرکات ریتمیک جالبی داشتند . و برخلاف بیشتر نمایش های امروزی همه اش در حال نصیحت کردن نبود . هر دومون لذت بردیم . و بیشتر لذت بردم وقتی داشتیم برمیگشتیم خونه ٬ دخی برای اینکه برده بودمش نمایش ازم تشکر کرد . وقتی عکس های نمایش رو بهش نشون دادم . دلش میخواست به قول خودش آهنگش رو هم دوباره بشنوه . داستان در یک مزرعه اتفاق میفته و دو تا خواهر صاحب این مزرعه هستند . داستان از زبان مترسک مزرعه ( آقای محب اهری) روایت میشود .و ..... حتما ببینید . فقط حیف که سالن اصلا مناسب نیست . صندلی ها شماره نداره و دید خوبی هم برای تماشگر ها به خصوص بچه ها وجود ندارد . همین طور از نظر وسایل گرمایشی و ... هم اوضاع خوبی نداره .
http://kanoonnews.ir/NSite/FullStory/News/?Serv=122&Id=203294
|
|
+ نوشته شده در
جمعه دوم دی 1390ساعت 16:25 توسط مادر خانومی |
|
|
ترجیح دادم باران جون امسال پیش دبستانی یک رو توی مهدکودک بگذرونه و تا اینجا که از تصمیمم راضی هستم . شاید سال دیگه هم همین تصمیم رو بگیرم . مهمترین دلیلش اینه که دوست دارم بیشتر بتونه بچگی کنه .
تغییرات خوبی هم توی مهد داشتند و برنامه های جالب : مهرماه :
یک هفته اول مهر رو که هر روز جشن داشتند . و حسابی بهشون خوش گذشت . روز آتشنشانی هم از طرف مهد رفتند یکی از مراکز . و تجربه خوبی بود. شماره ۱۲۵ رو هم یاد گرفتند . یه روز هم به مناسبت روز جهانی غذا ٬ برنامه عصرونه داشتیم تو مهد . هر کدوم از مامانا یه عصرونه درست کردند و بردیم مهد . یه روز هم کلاس ورزش شون رو تو پارک با مربی ها برگزار کردند حسابی بهشون خوش گذشته بود . به مناسبت روز پست هم برامون نقاشی کشیدن و پست کردن دم خونه . خیلی از گرفتن این نقاشی پستی خوشحال شدم به خصوص که خیلی وقته پست برامون چیزی نمیاره . با وجود این همه وابستگی به دنیای مجازی . هنوزم مزه نامه کاغذی یه چیز دیگه است . با دوستان اینترنتی هم روز جهانی کودک رو در پالیم گذروندیم . که برنامه شون برعکس پارسال اصلا جالب نبود . آبان ماه : جالب ترین اتفاق این ماه برف خوشگل و البته سنگینی بود که تجربه کردیم و مادر خانومی و باران خانومی آدم برفی خوشگلی ساختند که البته توسط برخی از همسایگان دور از فرهنگ و تمدن چند ساعتی بیشتر عمر نکرد و حسابی داغون شد . راستش برای خودمم عجیب بود چون هیچ وقت نشده بود آدم برفی که درست میکردیم به جز آفتاب توسط موجود دیگه ای خراب بشه . این ماه هم توی مهد ٬ برنامه های جالبی داشتند . یه روز بازدید از موزه حیات وحش پردیسان داشتند . یک روز بازی با دستمال رولی و یک روز هم جشن بالماسکه که امسال هم باران خانومی دوباره کفشدوزک شد البته دامن و بال لباس رو دوباره از اول درست کردم و یه ظرف هم شکلات تزئین شده همراه کفشدوزک کوچولو فرستادیم مهد . تو این ماه یه تئاتر هم رفتیم . نمایش " جنگلی ها ". صرف نظر از پیام نمایش که از اول تا اخر از شهر تهران و شهرونداش بد میگفت . کار متفاوتی بود و هدفش تخلیه هیجان بچه ها بود . نمایش کاملا موزیکال بود و از بچه ها دعوت شد جلوی سن بپر بپر کنن .
|
|
+ نوشته شده در
شنبه دوازدهم آذر 1390ساعت 14:2 توسط مادر خانومی |
|
|
باران جونی داشت با دختر خاله اش ( نگار جون ) تلفنی صحبت میکرد .از مهدکودک و مدرسه و اینا . یهو گفت : من بزرگ بشم میرم مدرسه . بزرگتر بشم میخوام "پلیس " بشم . (بعدا ازش پرسیدم ٬ حالا چرا میخوای پلیس بشی ؟ گفت : میخوام موتوری هایی که کلاه نمیزارن و دزد ها رو دستگیر کنم )
باران جونی از حموم اومد . مادر خانومی : عافیت باشه عزیزم . باران خانومی : من که عطسه نکردم . --------------------------------------------------------------------------------------------------------- دخی ما دیگه حسابی خیابون ها رو میشناسه . چند وقت پیش برده بودمش دندونپزشکی . و به دلایلی دوباره از همون خیابون رد شدیم . باران خانوم : مامان . من میدونم اینجا کجاست . نزدیک دکتر خمیر دندونه .
داشتیم بازی میکردیم . طبق معمول نقش هامون عوض شده بود . باران خانومی ( در نقش مادر ) : دخترم باید دست منو بگیری که ماشین بهت نزنه . مادرخانومی ( در نقش بچه ) : چشم قول میدم . باران جونی : آفرین دخترم . من بهت افتخار میکنم . --------------------------------------------------------------------------------------------------------- یکی دو تا نمایش هم تو این مدت رفتیم . یکی تو فرهنگسرای ابن سینا به اسم " گلدونه و پری خوابها" که با کارین و آرین رفتیم : و دومی نمایش " جک و لوبیای سحر آمیز " در تالار هنر که البته دخی خوشش اومد اما من توقع داشتم این داستان به این معروفی قشنگ تر از این کار بشه ت و این نمایش هم اهورا ما رو همراهی کرد . دیگه نشد قرار بزاریم و نمایش " هفت خوان رستم " رو هم بریم .
|
|
+ نوشته شده در
جمعه هشتم مهر 1390ساعت 11:15 توسط مادر خانومی |
|
|
صفحه نخست دوستان باران پست الکترونیک آرشیو |
| درباره وبلاگ |
من باران هستم . یه دخمر گردالی و بامزه که بعد از ظهر یک روز بسیار زیبای تابستونی به دنیا اومدم (27 شهریور ماه 1386 خورشیدی)فعلا مادر خانومی ماجراهای منو مینویسن تا خودم بزرگ بشم
|
| آرشیو موضوعی |
|
قبل از تولد تولد تا یک سالگی یک تا دوسالگی دو تا سه سالگی سه تا چهار سالگی چهار تا پنج سالگی سخنان باران باران و تئاتر تجارب مادر خانومی معرفی کتاب |
|
RSS
|