![]() |
![]() |
|
| واي كه چه آروم آروم از تو برام ميخونه ، بي تو دلم ميگيره تو اين سكوت خونه |
|
باران جونی از طرف مهدکودک به همراه دوستان و مربی ها بازدیدی از برج میلاد داشتند و همون روز نقاشی با موضوع برج میلاد داشتند @ اینم عکسش : اینم چند تا عکس مربوط به همین بازدید : هفته آخر آذر ماه یه کاردستی خانوادگی داشتیم با موضوع وسائل نقلیه که مادرخانومی و باران خانومی تصمیم گرفتند قطار درست کنند ٬ و به نظرم برای آموزش غیر مستقیم خیلی روش خوبیه . یعنی حین درست کردن کاردستی در مورد قطار و بقیه وسایل نقلیه صحبت کردیم و فرق هاشون با هم . و نمایشگاهی از کاردستی های بچه های مهد ٬ هم برگزار شد : و این هم دخی در جشن یلدا ( خانم لباس قاجاری پوشیده )
باران جونی پیشرفت خوبی در زمینه موسیقی پیدا کرده . تازه میفهمم منظور صاحبنظران از اینکه گوش موسیقی کودک تقویت بشه چی هست . به وضوح میبینم که دخی متوجه صداهایی که در اطرافش ایجاد میشه هست و حتی ریتم هر کدوم رو میشناسه . از ترم دیگه میرن رو " بلز " . هم تو مهد هم تو آموزشگاه .
شیرین زبونی دخی : باران جون داشت با مامان بزرگش تلفنی حرف میزد . مامان بزرگ : بابات هست ؟ باران : نه رفته بیرون . مامان بزرگ : من همین الان زنگ زدم . حموم بود . باران جون : بله . دوستش اومد رفته دم در . مامان بزرگ : ای بابا . اومد بهش بگو با موی خیس میری درم در سرما میخوری . باید موهات رو خشک کنی ........ باران جون : کوچولو بود بهش یاد ندادی ؟
باران جونی خیلی وقت بود دلش اتوبوس سواری میخواست بنابراین جمعه هفته گذشته وقتی آقای پدر رفته بود فوتبال . من و دخی هم با اتوبوس رفتم بازار تجریش . خیلی تحربه خوبی بود . هم خیابون خلوت بود هم اتوبوس . خود تجریش هم که همیشه زنده است . و دیدن اون همه جنب و جوش و میوه و سبزی واقعا جالب بودش .در ضمن تکیه بزرگ تجریش رو هم دیدیم . خیلی خوشگل بود . این هفته هم ۵ شنبه با اتوبوس رفتیم مرکز تئاتر کانون ٬ تو پارک لاله . جدای از اینکه دخی از اتوبوس سواری لذت برد . نمایش بسیار جالبی هم دیدیم . پیشنهاد میکنیم حتما این نمایش رو ببینید . اسم نمایش " خاله مرجان و خروس " بود .به نویسندگی و کارگردانی خانم مریم کاظمی . و با بازی هنرمند پیش کسوت ٬ آقای محب اهری و سایر هنرمندان . اجرا رو هم به آقای عبدلعلی زاده تقدیم کردند۰(گویا پیشنهاد اولیه یا ایده اصلی از ایشون بود ) نمایش واقعا عالی بود از هر نظر ٬ داستان ٬ موزیک ٬ اجرای بازیگران ٬ دکور ٬ لباس ها و کلا سبک جالبی که داشت . هم عروسک گردانی انجام میشد هم بازیگر داشتند هم گروه فرم که حرکات ریتمیک جالبی داشتند . و برخلاف بیشتر نمایش های امروزی همه اش در حال نصیحت کردن نبود . هر دومون لذت بردیم . و بیشتر لذت بردم وقتی داشتیم برمیگشتیم خونه ٬ دخی برای اینکه برده بودمش نمایش ازم تشکر کرد . وقتی عکس های نمایش رو بهش نشون دادم . دلش میخواست به قول خودش آهنگش رو هم دوباره بشنوه . داستان در یک مزرعه اتفاق میفته و دو تا خواهر صاحب این مزرعه هستند . داستان از زبان مترسک مزرعه ( آقای محب اهری) روایت میشود .و ..... حتما ببینید . فقط حیف که سالن اصلا مناسب نیست . صندلی ها شماره نداره و دید خوبی هم برای تماشگر ها به خصوص بچه ها وجود ندارد . همین طور از نظر وسایل گرمایشی و ... هم اوضاع خوبی نداره .
http://kanoonnews.ir/NSite/FullStory/News/?Serv=122&Id=203294
|
|
+ نوشته شده در
جمعه دوم دی 1390ساعت 16:25 توسط مادر خانومی |
|
|
ترجیح دادم باران جون امسال پیش دبستانی یک رو توی مهدکودک بگذرونه و تا اینجا که از تصمیمم راضی هستم . شاید سال دیگه هم همین تصمیم رو بگیرم . مهمترین دلیلش اینه که دوست دارم بیشتر بتونه بچگی کنه .
تغییرات خوبی هم توی مهد داشتند و برنامه های جالب : مهرماه :
یک هفته اول مهر رو که هر روز جشن داشتند . و حسابی بهشون خوش گذشت . روز آتشنشانی هم از طرف مهد رفتند یکی از مراکز . و تجربه خوبی بود. شماره ۱۲۵ رو هم یاد گرفتند . یه روز هم به مناسبت روز جهانی غذا ٬ برنامه عصرونه داشتیم تو مهد . هر کدوم از مامانا یه عصرونه درست کردند و بردیم مهد . یه روز هم کلاس ورزش شون رو تو پارک با مربی ها برگزار کردند حسابی بهشون خوش گذشته بود . به مناسبت روز پست هم برامون نقاشی کشیدن و پست کردن دم خونه . خیلی از گرفتن این نقاشی پستی خوشحال شدم به خصوص که خیلی وقته پست برامون چیزی نمیاره . با وجود این همه وابستگی به دنیای مجازی . هنوزم مزه نامه کاغذی یه چیز دیگه است . با دوستان اینترنتی هم روز جهانی کودک رو در پالیم گذروندیم . که برنامه شون برعکس پارسال اصلا جالب نبود . آبان ماه : جالب ترین اتفاق این ماه برف خوشگل و البته سنگینی بود که تجربه کردیم و مادر خانومی و باران خانومی آدم برفی خوشگلی ساختند که البته توسط برخی از همسایگان دور از فرهنگ و تمدن چند ساعتی بیشتر عمر نکرد و حسابی داغون شد . راستش برای خودمم عجیب بود چون هیچ وقت نشده بود آدم برفی که درست میکردیم به جز آفتاب توسط موجود دیگه ای خراب بشه . این ماه هم توی مهد ٬ برنامه های جالبی داشتند . یه روز بازدید از موزه حیات وحش پردیسان داشتند . یک روز بازی با دستمال رولی و یک روز هم جشن بالماسکه که امسال هم باران خانومی دوباره کفشدوزک شد البته دامن و بال لباس رو دوباره از اول درست کردم و یه ظرف هم شکلات تزئین شده همراه کفشدوزک کوچولو فرستادیم مهد . تو این ماه یه تئاتر هم رفتیم . نمایش " جنگلی ها ". صرف نظر از پیام نمایش که از اول تا اخر از شهر تهران و شهرونداش بد میگفت . کار متفاوتی بود و هدفش تخلیه هیجان بچه ها بود . نمایش کاملا موزیکال بود و از بچه ها دعوت شد جلوی سن بپر بپر کنن .
|
|
+ نوشته شده در
شنبه دوازدهم آذر 1390ساعت 14:2 توسط مادر خانومی |
|
|
باران جونی داشت با دختر خاله اش ( نگار جون ) تلفنی صحبت میکرد .از مهدکودک و مدرسه و اینا . یهو گفت : من بزرگ بشم میرم مدرسه . بزرگتر بشم میخوام "پلیس " بشم . (بعدا ازش پرسیدم ٬ حالا چرا میخوای پلیس بشی ؟ گفت : میخوام موتوری هایی که کلاه نمیزارن و دزد ها رو دستگیر کنم )
باران جونی از حموم اومد . مادر خانومی : عافیت باشه عزیزم . باران خانومی : من که عطسه نکردم . --------------------------------------------------------------------------------------------------------- دخی ما دیگه حسابی خیابون ها رو میشناسه . چند وقت پیش برده بودمش دندونپزشکی . و به دلایلی دوباره از همون خیابون رد شدیم . باران خانوم : مامان . من میدونم اینجا کجاست . نزدیک دکتر خمیر دندونه .
داشتیم بازی میکردیم . طبق معمول نقش هامون عوض شده بود . باران خانومی ( در نقش مادر ) : دخترم باید دست منو بگیری که ماشین بهت نزنه . مادرخانومی ( در نقش بچه ) : چشم قول میدم . باران جونی : آفرین دخترم . من بهت افتخار میکنم . --------------------------------------------------------------------------------------------------------- یکی دو تا نمایش هم تو این مدت رفتیم . یکی تو فرهنگسرای ابن سینا به اسم " گلدونه و پری خوابها" که با کارین و آرین رفتیم : و دومی نمایش " جک و لوبیای سحر آمیز " در تالار هنر که البته دخی خوشش اومد اما من توقع داشتم این داستان به این معروفی قشنگ تر از این کار بشه ت و این نمایش هم اهورا ما رو همراهی کرد . دیگه نشد قرار بزاریم و نمایش " هفت خوان رستم " رو هم بریم .
|
|
+ نوشته شده در
جمعه هشتم مهر 1390ساعت 11:15 توسط مادر خانومی |
|
|
چهار سال است وقتی پلک میزنی وجودمان را لبریز از عشق و آرامش میکنی ، و چون میخندی غرق شادی میشویم ٬ چهار سال است حضورت معنای زندگیمان شده ، لحظه ها را به شوق دیدن نگاهت سپری میکنیم٬ و قشنگترین روز زندگی مان روز شکوفا شدن گل وجود توست .
به پاس داشتن چون تویی ٬ با آسمانی ترین احساس ٬ سالروز میلادت را جشن گرفتیم . ( مادر خانومی و آقای پدر )
تاریخ و زمان جشن تولد : پنج شنبه بیست و چهارم شهریور ساعت ۴:۳۰ تا ۸ ( به دلیل مشغله مادر خانومی بازم چند روز زودتر تولد گرفتیم ) مهمونای گلمون : نیکان ٬ رادین ٬ نگار ٬امیر پارسا ٬ اهورا ٬ آرین ٬ آروین ٬ نیوشا و امیرعلی تزئینات تولد : گیفت ها( سوت سوتک ٬ پاک کن ٬ ماشین کوچولو ٬ پاستیل ٬ برای دخترها انگشتر و مداد کیتی و برای پسرها لیوان آب خوری ) : میز خوراکی ها ( پاپ کورن ٬ اسمارتیز ٬ اسنک پنیر و الویه و پیتزا٬ ناگت ٬ بیسکوییت کیتی ٬ بیسکوییت ماهی ٍ آب میوه ٬ ژله با پایه شارلوت و تیرامیسو ) و البته کیک تولد : سرگرمی : دو تا بازی داشتیم که البته از یکی اش عکس نداریم (استوپ رقص یا صندلی بازی که به جای صندلی از ردپای کیتی استفاده کردیم و بازی دوم هم که چشم بچه ها رو یکی یکی با روسری بستیم و بهشون کمک کردیم تا پاپیون کیتی رو بچسبونن )
|
|
+ نوشته شده در
شنبه بیست و ششم شهریور 1390ساعت 17:20 توسط مادر خانومی |
|
|
اولین کنسرت باران جون در پایان ترم ۳ ( هنرجویان ارف - گروه سنی آمادگی ۴) سومین ترم کلاس موسیقی باران خانوم تموم شد . اولش که میخواستم دخی رو ثبت نام کنم خیلی دودل بودم . اما امروز راضی هستم از این انتخاب ٬ این سه دوره همه اش بازی های هدفمند بود طوری که بچه ها اصلا نمیدونستن دارن موسیقی یاد میگیرن . کلاس هفته ای یه روز و حتی میشه گفت هفته ای یک ساعت بیشتر از کلاس زبان هر روزه مهد اثر داشته ٬ طوری که وقتی تابلوهای فروشگاههایی مثل DEBENHAMES و .... یا حروف روی Keyboard رو میبینه فوری میگه : مامان نگاه کن آقای دو . .. به علاوه اجرای کنسرت هایی از این دست @ به بالابردن اعتماد به نفس بچه ها و ریختن ترس یا خجالت شون از اجرا در جمع کمک خوبی میکنه . یکشنبه ۲۰ شهریور - سالن کنسرت آموزشکاه موسیقی پارس (قطار بازی - شعر گوسفند سیاه -راه رفتن با صدای تنبک -عمو زنجیرباف -رقص و حرکت - جاده نت ها - دست همو میگیریم ) و اما تولد باران خانومی هم نزدیک شده ، امسال مادرخانومی و باران تصمیم گرفتن Hello kitty party بگیرند ٬ اینم از کارت دعوت : برنامه تولد : پذیرایی ، صندلی بازی یا استوپ رقص ( البته چون صندلی نداریم به جاش از رد پای گربه استفاده میکنیم ، یه بازی دیگه که چشم بچه ها رو نوبتی میبندیم و باید پاپیون کیتی رو سرجاش بچسبونن ، کیک و کادو و .....)
|
|
+ نوشته شده در
یکشنبه بیستم شهریور 1390ساعت 18:51 توسط مادر خانومی |
|
|
صفحه نخست دوستان باران پست الکترونیک آرشیو |
| درباره وبلاگ |
من باران هستم . یه دخمر گردالی و بامزه که بعد از ظهر یک روز بسیار زیبای تابستونی به دنیا اومدم (27 شهریور ماه 1386 خورشیدی)فعلا مادر خانومی ماجراهای منو مینویسن تا خودم بزرگ بشم
|
| آرشیو موضوعی |
|
قبل از تولد تولد تا یک سالگی یک تا دوسالگی دو تا سه سالگی سه تا چهار سالگی چهار تا پنج سالگی سخنان باران باران و تئاتر تجارب مادر خانومی معرفی کتاب |
|
RSS
|